سيد محمد باقر برقعى
49
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دلتنگ دلم از دورىِ آن لُعبَتِ زيبا تنگ است * دل چو شد دور ز دلدارِ فريبا ، تنگ است گفتم : از هجر ، رهِ صبر و شكيبا گيرم * گفت : بس كن كه رهِ صبر و شكيبا تنگ است مَردُمِ ديده چو همسايهء دل شد ، به شتاب * بست بارِ سفر و گفت كه : دنيا تنگ است عشق آموخت به من سنگدلى را ، ازبس * دهنِ غنچهء آن شاهدِ رعنا تنگ است دل نمود از دو لبش بوسه تمنّا ، گفتا : * قصّه كوتاه ! كه آن موزه به هر پا ، تنگ است شانه مىخواست كند بر سرِ زلفش گذرى * رفت و برگشت كه از كثرتِ دل ، جا تنگ است شادمان باش و مخور غم ز تهيدستىِ خويش * كه جهان در نظرِ مردمِ دارا تنگ است در مقامى كه پسندِ همگان بىبصرى است * دهر بر چشمِ بصير و دلِ بينا تنگ است دهنِ غنچهء آن دلبر و چشمانِ حسود * هر دو تنگند ، ولى كى چو دلِ ما تنگ است ؟ « آذرى » خواست كند بر رُخِ دلبر نظرى * گفت : رو ، رو ! كه زه سير و تماشا تنگ است همّت و الا عاقبت اندر قفاىِ دوست بر هر در زدم * غير نقشِ پا نديدم هرچه بر در سر زدم پاى تا سر سوختم چون شمع و خاكستر شدم * گِردِ هر شمعِ رُخى پروانهآسا پَر زدم موجِ سرگردان نگرديدم به بحر آرزو * چون صدف لبخندِ استغنا به هر گوهر زدم همّتِ و الا ز خواهشها بسى دورم نمود * پشتِ پا از بىنيازيها ، به سيم و زر زدم پاك كردم روح خود از لوثِ هر آلايشى * بر رگ فاسد چو فصّادِ زمان نشتر زدم هستىِ خود باختم اندر قمارِ زندگى * شادكامم گر جبين بر خاك و خاكستر زدم سر نكردم خم به راهِ صاحبانِ زور و زر * در بَرِ افتادگان زانو به خاك اندر زدم هركه چون من خيمه زد در گوشهء آزادگى * گفت : كوسِ بىنيازى در همه كشور زدم